خرید بک لینک
همسایهاز وقتی طبقه پایین خونه کامل شده سه چهارنفری جابه جا شدن روابط با همه شون در حد سلام علیک توی راه پله و گاهی رد وبدل کردن یه خوردنی بوددیروز غروب که زیاد حوصله هم نداشتم یه لحظه رفتم پشت بوم که یه هوایی به سرم بخوره همون موقع همسایه مون ناهید خانوم هم اومده بود بالا برای کاری با هم سلام علیک کردیم و گفتم که دیگه سرکارنمیرم کلی تعارف و اصرار که توروخدا بیابریم خونه ی ما یه کم بشینیمراستش دو دل بودم ولی بعد چند بار اصرارش گفتم چند دقیقه میامرفتم خونه یه لباس یه کم مناسب تر پوشیدم و رفتم در حد نیم ساعت اینا نشستیم و خیلی خوب پذیرایی کرد و کلی حرف زدیمخوب بود یه دیدار مختصر و کلی گپامروز ظهر هم درمون رو زد ویه کاسه آش بهم داد آش گرم بود و منم هنوز ناهار نخورده بودم همون رو خوردم خیلی خوشمزه بودبهم چسبیدفهمیدم هر دو متولد 72 ایم ناهید یه پسر 4 ساله هم داره خیلی خوشگل و بامزه استاینم شروع مرحله جدید همسایگی ایشالله که زیاده روی نکنیم و در عین حال به درد هم بخوریم.

برچسب: نویسنده: هستی حیدریان تاريخ: جمعه 27 خرداد 1401 ساعت: 21:46

از چند روز قبل با خواهرا و مامان قرارداشتیم پنج شنبه بریم بیرون برای خرید چون 24 خرداد عروسی پسرداییهلباس و یه کم خرده ریز بخریمقرارمون بعدازظهر ساعت 4 بودپس با خیال راحت شبش دیر خوابیدم و خونه هم تروتمیز بودگفتم بیدار میشم ناهار می خورم و نماز می خونم و با خیال راحت میرمولی ساعت 11 بود که دیدم گوشیم زنگ می خوره آبجی بود گفت بالاخره نمایندگی زنگ زده و گفته برن ماشین رو تحویل بگیرن خیلی خوشحال شدم و از اونجایی که نمایندگی نزدیم خونه ماست گفت میاییم دنبالت هنوز ویندوزم بالا نیومده بود و چندبار گفتم نه خودم میام ولی وقتی ذوق آبجی و اصرارش رو دیدم گفتم باشه آماده میشم بیایینسریع لباس پوشیدمو و اومدن دنبالم مهسا و گلسا هم خوشحال بودنو من از دیدن خوش حالیشون قند تو دلم آب میشد از وقتی ماجرای چک ماشین شون اونجوری شد و ماشین شون از دست رفت خیلی اذیت شدن و چند سالی بود با یه پراید مدل پایین داشتم می گذروندن خداروشکر این ماشین رو گرفتن و ایشالله ماجرای دادگاه ماشین خودشون هم جفت و جور بشه و بگیرن ماشین شون رو... بگذریمرفتیم خونشون و یه کم خونه رو مرتب کردیم و ناهار خوردبمدندون گلسا درد می کرد و اعصابم خرد شده بود نتونست ناهار بخورهبعدازظهر انگار بهتر شد و رفتیم بیرونآبجی هم از اون ور بهمون ملحق شد و شروع کردیم به گشتنیه کم خرید کردیم خیلی مختصرهمین خرید مختصر تا ساعت 9 طول کشیدمامان هم البته اومد پیش مونبعد خرید اومدیم خونه آبجی و مردا هم اومدن و شام خوردیم و تا 3 بیدار بودیم و حرف می زدیمبعدش هم من خوابم نبرد ساعت از 4 هم گذشته بود خوابیدم بالخره به سختی البتهصبح بعد از صبحونه بچه ها بهونه کردن که بریم یه وری بساط ناهار مون رو برداشتیم رفتیم سمت بیلقان یه کم توت چیدیم خوردیم ناهار و ک

برچسب: نویسنده: هستی حیدریان تاريخ: جمعه 27 خرداد 1401 ساعت: 21:46

بعد از تحمل دو روز حال بد گوارشی به خاطر خوردن دو تا ساندویچ بزرگ بندری و یه تنش کوچولو با همسرجمعه بعد از یه خواب حسابی بیدار شدمهمسر راهی سرکار شد و من بعد یه خورده ور رفتن با گوشی مشغول نماز شدمقرار بود امروز سمیه اینا با همسر برن برای خرید مبل از همون دوست همسر که ما هم خریده بودیمنمازم تموم که شد سمیه زنگ زد تو هم بیا اصراری به رفتن نداشتم ولی وقتی گفت بیا هم زیاد مقاومت نکردم و بعد چند تا تعارف رفتمبیشتر از یه ساعت پسندیدن مبل و پارچه اش زمان بردو نتیجه عالی شد همون جور که می خواستن با شرایط چکی و قیمتی سربلند از معرفی برگشتیمطاهر رو رسوندیم سرکارش و منو آوردن جلوی در خونهتعارف شون کردم که بیان خونهالبته خونه اصلا مناسب مهمون اومدن نبود و همین طور یخچالراستش چند روزی بود که یخچال شارژ نشده بود و خودمم که حال و احوال خوبی نداشتم و به خونه نرسیده بودمولی از اونجایی که زیاد اهل تعارف نیستن قبول کردن و اومدنهمسرش رفت کارواش و منو سمیه یه سر رفتیم پیش یکی از دوستای سمیه که مغازه پوشاک داره و نزدیک خونه ماستیه کم اونجا بودیم و من از همون بغل یه کم خرید کردم و اومدیم خونهپسر سمیه هم هی در رفت و آمد خونه و راه پله بود و شیطنت می کردبرای شام ایده ای نداشتم و دیر هم بود به طاهر گفتم شام بگیرهخودمم با چای و خرما افطار کردم و کلی با سمیه حرف زدیم این وسطاسالاد درست کردم و تصمیم گرفتیم بریم بیرون و یه دوری بزنیمهمسر سمیه رفت پیش طاهر و ما رفتیم بیرونپسر کوچولوش امیرعباس هم هر دقیقه یه چی هوس می کردبه بهونه اون ما هم به خودمون رسیدیمبستنی خوردیمبعد هم برای اولین بار این مدلی و بدون مرد رفتیم جیگرکیجیگر خوردیمکلی پیاده روی کردیمبعد هم رفتیم بلال تنوری سفارش دادیم تازه شروع به خوردن کر

برچسب: نویسنده: هستی حیدریان تاريخ: سه شنبه 3 خرداد 1401 ساعت: 13:46

و منی که خوابم نمیبره از این غمنه اینکه این چندسال اخیر خیلی صمیمی باشیمنه اینکه دایی خیلی مهربون بودولی زنده بود  ولی داداش مامان بزرگ بوددایی مامان بودبابای دختراش و پسراش بودبابابزرگ نوه هاش بودو دایی بزرگ من از گم شدن گذشته هام ترسیدم امروز و شاید یه بخشی از اشکام برای این بودچشماش همیشه تر بود انگارو چشمای من امروز براش گوله گوله اشک ریختهمسایگی چند ساله ی دایی(ما بهش می گفتیم دایی بزرگ)و گذروندن روزای بچگی مون توی رفت و آمد بین این دوتا خونه( خونه مامان بزرگ و دایی بزرگ ) گذشتفصل تابستون و ایوون خوشگل شون و حیاط شون و چیدن توت توی حیاط دایی بزرگداستان از وقتی تغییر کرد که بچه ها بزرگ شدندیگه هیچی به قشنگی بچگی نبودکلی رختخواب کنار همدعوای خاله و دختر دایی سر اینکه ما خونه کی بخوابیم خونه ی مامان بزرگ یا دایی بزرگو این داستان وقتی تلخ تر شد که دایی از خونه باصفاش رفتوقتی مامان بزرگ از خونه ویلاییش رفت تو آپارتماندیگه زندگی زندگی نشدمامان بزرگ دیگه هیچ خواهر یا برادری ندارهآخرین بازمانده خاندانش رو به خاک سپرد و من امروز غم رو تو چشماش دیدمامروز همه ی گذشته زنده شد برام ولی دایی بزرگ زنده نبودچون بالای قبرش نوشته بود حسین....وگرنه من که باورم نمیشه

برچسب: نویسنده: هستی حیدریان تاريخ: سه شنبه 3 خرداد 1401 ساعت: 13:46

صفحه بندی